- کمتر حرف میزدم و بیشتر گوش میکردم - دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم حتی اگر فرش خانهام کثیف و لکهدار بود و یا کاناپهام ساییده و فرسوده شده در سالن پذیراییام ذرتِ بو داده میجویدم و اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند، نگران کثیفیِ خانهام نمیشدم - پای صحبتهای پدر بزرگم مینشستم تا خاطرات جوانیاش را برایم تعریف کند - در یک شب زیبای تابستانی پنجرههای اتاق را نمیبستم تا آرایش موهایم به هم نخورد - شمعهایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کردهاند را روشن میکردم و به نور زیبای آنها خیره میشدم - با فرزندانم بر روی چمن مینشستم بدون آن که نگران لکههای سبزی شوم که بر روی لباسم نقش میبندند - با تماشای تلویزیون کمتر اشک میریختم و قهقهه خنده سر میدادم و با دیدن زندگی بیشتر میخندیدم - هر وقت احساس کسالت میکردم در رختخواب میماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمیکردم که دنیا به آخر رسیده است
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:2 توسط سیروس معدندار
|
اطلاع رسانی درحیطه های رسانه- مدیریت- تکنولوزی آموزشی-ورزش واجتمایی-مهمترازهمه ارتباط با دوستان قدیمی وهمکلاسیهای دوران تحصیل- دانشجویان رشته تکنولوزی آموزشی و اساتید رشته های روانشناسی - ارتباطات -تربیت بدنی- علوم تربیتی و...............